تبليغاتX
دانشگاه با طعم باران

دانشگاه با طعم باران

امتحان و خونه داری

سلام

یکی بود یکی نبود ... خب به کجای داستان رسیدیم ؟! اوهوووم به همونجا که دختر قصه ی ما از خوابگاه زد بیرون و صاحب خونه زندگی شد و از اونجا هم که جو زندگی مجردی ورش داشته بود ، سراپا شد اسوه ی کدبانویان عالـــــم و مدام می پخت و می شست و می رُفت ، به نحوی که کم کم داشت حرص همه رو در می آورد ولی ولی ولی از اونجا که هر ذات پاکی هر چقدرم بگرده و بچرخه سرانجام به اصلش باز می گرده ، اون هم دوباره شد همون نیلوفری که بود .

جونم براتون بگه که من تو این یه ماه و نیمی که از شروع ترم می گذره هر چقدرم درس و کار و گرفتاری داشتم ولی نمی زاشتم حتی یه آشغالم کف زمین بیافته (!!) اما از اون هفته ورق برگشت ، چطوری ؟! الان براتون میگم ...

من دیروز امتحان " پاتولوژی " داشتم و از اونجا که پای ثابت زندگیمم یه چیزیِ به نام " کمبود وقت " از هفته ی گذشته که از سرکار و دانشگاه بر می گشتم خودمو بستم به قهوه که یه چند ساعتی بیشتر بتونم بیدار بمونم و بیشترم درس بخونم بعد حین درس خوندن به این نتیجه رسیدم که حالا آیه که نازل نشده من وقتی وقت خوابیدن ندارم بلند شم ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو جارو بکشم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو سفره جمع کنم ... بله اصلا اجباری در کار نیست و این سفره همینجور این وسط پهن می مونه و منم هر شب می یام سرش یه چیزی می خورم و ظرفشم همینجا می زارم تا شنبه که به دلِ خوش امتحانمو دادم و راحت شدم همه رو یه جا می شورم و خــــــلاص !

القصه که از اوایل هفته ی پیش به تلافی این یه ماه و نیمی که تمیز بودم آنچنان ریختم و پاشیدم و عشق کردم با شلخته گیم که حد نداره ! اصلا مثل این آدمایی شده بودم که عقده دارن بدتر همه جا رو به کثیفی بکشن . به جان شما نباشه به جان خودم کم مونده بود بلند شم کلنگم به دیوار بزنم که قاطی اونهمه آشغالِ روی زمین مقادیری هم خورده خشت و گل بشینه ولی بالاخره پنج شنبه شب پایان همه ی گندکاری های من بود ...

پنج شنبه شب محتویاتی که از اول هفته تو یخچالم تلنبار کرده بودم رو به تمومی رفت و منم که گرسنه و خسته و بیحال نه نای اینو داشتم خودمو تا یه سوپری برسونم نه نای اینو داشتم که بلند شم حتی یه تخم مرغ واسه خودم نیمرو کنم ... دیگه از زور بدبختی مثل این گرسنگانِ ناامید برای نود و نهمین بار رفتم سر یخچال و حریصانه دنبال یه چیزی که بشه خورد می گشتم که یهو از بین کیسه های خالیِ چندش آور چشمم افتاد به دو عدد قارچ و یک عدد شیشه ی مربای توت فرنگیِ نصفه نیمه ... قارچا که هیچی سیاه شده بودن ، می موند مرباهه که در همون حینی که مشغول در آوردن تهش بودم مامانم تلفن زد که چه می کنی ؟! گفتم دارم شام می خورم . گفت : چی ؟! گفتم : مربا ...

خب من اصلا الان لزومی نمی بینم که بخوام بگم مامانم چه حالی شد و چها که بهم نگفت ! فقط تا همینجا رو داشته باشین که بعد ساعت ها دعوا کردن تجویز کرد که تا از فشار سوتغذیه و کمبود ویتامین دچار هزار و یکجور درد و مرض نشدی بلند شو برو یه آمپول بکمپلکس ب ۱۲ بزن بعدم گفت : همین الان می ری ها ... منم گفتم " باشه " فقطم به این دلیل که مامان دست از سرم برداره ولی انگار اون " باشه " رو خیلی غلیظ گفتم که مامان باور کرد و 5 دقیقه بعدش زنگ زد که رفتی یا نه ؟! ... خب من اینجا با خودم فکر کردم که اگه خونه ی من دو واحدی بود و تزریقات همین واحد بغل و داروخانه همین طبقه ی پایین ، من باز هم نمی تونستم ظرف ۵ دقیقه برم داروخانه و آمپول بخرم و بزنم و دوباره برگردم خونه و باز هم با خودم فکر کردم که من اگه خیر سر امواتم حس داشتم که بلند میشدم برنج و آب و روغن و نمک رو با هم قاطی می کردم و می پختم و می خوردم ، دیگه چه نیازی بود که تو این سرما بزنم به دل شب و برم دنبال آمپول بکمپلکس ب ۱۲ !

خلاصه بعد از اینکه سیر شدم شیشه ی خالی مربا رو انداختم یه گوشه و احساس کردم تشنمه ... حالا نوبت این بود که بطریِ آب به دست بگردم دنبال لیوان ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یک مشت اجسام استوانه ایِ سیاه و جرم گرفته زیر تخت و روی میز و داخل سینک آشپزخونه می دیدم و حس ششمم مدام بهم می گفت که نیلوفر به فلان و فلان قسم اینا روزی لیوان بودن ولی راستیاتش حال شست و شو و جرم گیریشون رو نداشتم ... واسه همین آب رو با همون بطریش رفتم بالا به سلامتی .

جمعه که هیچی دیگه هیـــــــچی ، چشمام سو نداشت جایی رو ببینه تازه با اون حال نزار به خاطر دل شما هم اومدم یه آپی کردم و رحمت فرستادم به روح سهراب و شکر این روزهامو بجا آوردم ... کلا حالی داشتم که قابل وصف نیست فقط اینو بدونین که اونموقعی که اکثر شماها داشتین اون تراژدیِ خفه شو خفه شو کردنای اون پسره ی دیوانه بهزاد و سیلی خوردن یلدا از بهزاد رو تماشا می کردین ، من از اونجا که هیچ تکه نانی تو خونه برام نمونده بود کشون کشون بدن نیمه جونمو بردم انداختم تو آشپزخونه و دست لرزون و پا لرزون و ناله کنکون برای خودم خورشت کدو درست کردم . حتمانم اصرار داشتم رو خورشت کدو که اگر احیانا خدای ناکرده تا صبح دووم نیاوردم حداقل این شب آخری غذای مورد علاقه م رو خورده باشم .

و دیروز یعنی شنبه بعد از امتحان به یکباره خورشید طلوع کرد و من زنده شدم ... کلا دانشجو جماعت بعد از امتحان زنده میشه اینو همیشه از من داشته باشین . در پروسه ی زنده شدنمم اولین کاری که انجام دادم این بود که رفتم " ایرونی " ( منظور همون شهروند ولایت خودمونه ) و همه ی صندوق عقب و پشت ماشینو و صندلیِ کنارمو پر کردم از خوردنی ها و نوشیدنی های خوشمزه و رنگ و وارنگ بعدم رفتم یه حال اساسی دادم به احوالات خونه م که رو فرشاش سلسله جبار پاکت شیر کاکائو و پوست پفک و چیپس و کاغذ و ورق قد برافراشته بود .

خلاصه که عزیزانم زندگی من اینه ... وقت غذا خوردنم ندارم چه برسه به اینکه بخوام تند تندم آپ کنم . پس همین دو روز در هفته ( یا ندرتا سه روز ) نوشتن رو بر من ببخشایید و حلال کنید ... خدا شاهده وقت ندارم .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

اکنون

باران          چترها را باید بست

          زیر باران باید رفت

          فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد

          با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

          دوست را زیر باران باید دید

          عشق را زیر باران باید جست

           

                                                               زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت

                                                               زندگی تر شدن پی در پی

                                                               زندگی آبتنی کردن در حوضچه " اکنون " است

 

پی نوشت : روحت شاد سهراب . روحت شاد مرد که حال و هوای این روزهام رو بهتر از همیشه ساختی .

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه 

بچه های پفک نمکی

سلام

اگه از من بپرسن یکی از معضلات امروزیِ خانواده های ایرانی چیه ؟! یقینا جواب می دم " کنکور " ... این کنکوری هم که من دارم می بینم با این خانواده ها و این بچه های امروزی ( نه اینکه من خودم یه چند صباحیِ پا به سن گذاشتم ) دیگه کم کم داره از اون شکل و هدف اولیه ش در می یاد یعنی انگار خانواده ها دارن میشن مسئول و صاحب اختیار استعداد و علاقه ی بچه هاشون که نه اصلا حرف نباشه هر چی من میگم همون باید بشه (!!) باید یه رشته ای بخونی که من فردا پس فردا بتونم جلو این و اون پزت رو بدم . بچهِ هم طفلک جرات مخالفت کردن نداره یعنی اصلا نمی دونه مخالفت کردن چی هست خوردنیه یا پوشیدنی !! تازه اگه خیلی هم جنم داشته باشه و بخواد نیمچه حرفی بزنه همچین باباهه و مامانه حالشو جا می یارن و تو دهنی بهش می زنن که کلا تا آخر عمرش دیگه اظهار نظر کردن از خاطرش بره ... آره عزیز اینه که من همیشه می گم اینی که میگن جامعه " فرزند سالاری " شده و رتق و فتق همه ی امورم افتاده دست بچه ها غلطه یعنی تا اونجایی که من الانه دارم می بینم در اکثر خانواده ها یه همچین چیزی نیست و والدین به بهانه ی اون چندتا پیرهن گل منگلیِ که بیشتر پاره کردن دارن تمام موجودیت و اعتماد به نفس و فهم و شعور بچه ی خودشونو که زیر دست خودشونم تربیت شده ازشون می گیرن و بچه شونو می کنن یه موجود دست آموزه لوس که بدون اجازه و حضور ددی و مامی نمی تونه آب بخوره .

( البته تو پرانتز اینم بگم که پدر مادرای گل و عزیز از دست من نارحت نشن ... راهنمایی کردن با دخالت کردن خیلی فرق می کنه . مثلا من اگه خودم مامان می بودم مثل مامان خودم بچه مو یه جوری بار می آوردم که خودش بتونه گلیم خودش رو همه جوره و از هر لحاظ از آب بیرون بکشه و تنها در مواقع لزوم کمکش می کردم ، اونم تازه اگه نیاز بود و اگه خودش می خواست ... اینو گفتم که در این بین یه تعریفی هم از خودم کرده باشم ، دارید که  )  

بنده تو محل کارم نمونه های بی نظیری از انواع و اقسام خانواده ها رو می بینم که از هر کدومشون میشه یه کتاب نوشت ... یه بار یه مادره از این مدل استرسی ها که بیخودی هولن اومده بود با مشاور دخترش دعوا دعوا که چرا به بچه ی من اون هفته بعده آزمونش پاسخنامه ی آزمون رو ندادین !! بعدم از اونجا که نمی تونست مثل آدم حرف بزنه مشاورَ رو داشت قورت می داد . مشاورشم هر چی می گفت : خانوم ما پاسخنامه رو جلوی کلاس روی میز معلم می زاریم دخترتون باید خودش بیاد پاسخنامه رو برداره ، اصلا حالیش نمیشد و مدام داد می زد که نه فقط بلدین پول بگیرین و یه سری مزخرفات دیگه . منم که کلا تو فهم این زن مونده بودم برگشتم از اونور بهش گفتم : خانوم تقصیر از دختر خودتون بوده ، ما دست هیچکدوم از شاگردا پاسخنامه نمی دیم . بعد فکر می کنین برگشت چه جوابی به من داد !! گفت : نــــه شما که روحیه ی حســــاس دختر منو نمی شناسی از آزمون اومده خونه میگه مامــــــــی جون به من پاسخنامه ندادن !! من :

یا اینکه یه مادره اومده بود آشفته و مضطرررب از اینور به اونور جلسه ی پرسش و پاسخ راه انداخته بود و در به در دنبال شماره تلفن معلم خصوصی های تاپ می گشت ، که من برگشتم از دوستم پرسیدم دخترش چه پایه ایِ ؟! دوستم گفت : سوم دبستان !! من :

یه دفه هم یه مامانه با دخترش اومده بود برا برنامه ریزی ... منم نشسته بودم از اونطرف داشتم نگاه می کردم . فکر کنید مادره اصلا نمی زاشت این دختر حرف بزنه ، هر سوالی که مشاور از دختره می پرسید مادره جاش جواب می داد ، مثلا مشاورش ازش می پرسید : ساعت چند از مدرسه می یای ؟! مادره می گفت : فلان ... مشاورش می گفت : دوشنبه چند ساعت وقت آزاد داری ؟! مادره می گفت : فلان ... خلاصه انقدر مادر جواب داد و داد که می خواستم برگردم بهش بگم بلند شو یه باره برو جای دخترت کنکور بده و زندگی کن و خودتو خلاص کن دیگه .  

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

برنزه ی طلایی D:

سلام

( سمت راست تصویر / ردیف سوم / صندلی دوم / بغل دختر روسری سیاهی به نام " محبوبه " که احیانا دچار دندون درد شده دستشو گرفته رو لُپش / ... مانتو روسریم طوسیِ و دارم موهامو درست می کنم ... « موهامم قهوه ایِ » ) 

دیروز جشن پرشین بلاگ برگزار شد و آقای شمشیرگر محبت کردن به من گفتن رتبه ی واقعیِ امسالت ۵ اُم بوده ... ۳ تا لیست وبلاگای منتخب تعیین کرده بودن تحت عنوان وبلاگای طلایی و وبلاگای نقره ای و وبلاگای برنزی و مجری برنامه اسم وبلاگ منو از رو برگه ای که جلوش بود تو لیست برنزی ها خوند در صورتیکه طبق لیستی که بالای سِن روی صفحه ی پشت سر مجری قرار داشت اسم وبلاگ من هم تو لیست طلایی ها اومد و هم برنزی ها !!!!!!!!!!! ... واقعا از ته دل دارم میگم که اگه اسمم اصلا تو هیچکدوم از لیستا هم نبود برام مهم نبود . من برا دیدن دوستام اومده بودم که دیدم و همین برام کافیه ولی اینجا برای من جای سوال داره که چرا باید اسم من تو دوتا لیست آورده بشه ؟! 

اگه خیلی راحت به من از قبل می گفتن کساییکه پارسالم جزو برترین وبلاگا ( که البته به نظرم این واژه از اساس غلطه چون برای هر کسی وبلاگ خودش جزو برترین هاست ) بودن باید امسال به نفع وبلاگای ناشناخته تر کنار برن ، من با کمال میل می پذیرفتم ( به نظرمم نه فقط من که تمام وبلاگای پر مخاطبم این کارو انجام می دادن چون ما در هر صورت بازدید کننده های خودمون رو داریم ) و حتی در وبلاگمم اعلام می کردم که لطفا کسی به من رای نده رتبه ی من همون ۲۱ اُم پارساله و رای های امسال برای من و امثال من اصلا لحاظ نمیشه .

خیلی بهتر و قشنگتر بود که با برنامه ریزی تر و منضبط تر این گردهمایی رو برگزار می کردید . به هر حال در کنار همه ی انتقادهایی که به نظر من به جشن دیروز وارده باید بگم که مسئولین زحمت خودشون رو کشیده بودن و در آخرم صمیمانه به همه ی دوستانِ تقدیر شده و نشده م تبریک می گم .

در حواشی جشن ۱ : از همه ی دوستایی که بهم رای دادن ممنونم

در حواشی جشن ۲ : عزیزانی که اونجا دیدم انقدر زیاد بودن که می ترسم اگه بخوام نام ببرم کسی از قلم بیافته و شرمنده گیش بمونه برای من ولی واقعا از دیدن همه خوشحال شدم ( حالا بعضیا یه کوچولو بیشتر )

در حواشی جشن ۳ : معمولا تو اینجور مجالس دوستان چند دسته اند ... با بعضیا که از قبل دوستی و از چندین کیلومتری که می بینیشون یه لبخند پک و پهن می شینه رو صورتت ... بعضیارم از رو مشخصاتی که قبلا دادن ( چی می پوشیم و اینا ) می شناسی ... بعضیا هم که خودشون تو رو می شناسن و می یان جلو میگن " زود تند سریع حدس بزن ما کی هستیم ؟! " بعد تو هی تو دلت می گی مهوش ، پریوش تا بالاخره خودشون میگن " من فلانی هستم دیگه " ... بعضیا هم که باز خودشون تو رو می شناسن و نمی یان جلو و از دور و نزدیک عکس و فیلم می گیرن . از بغل گوش آدم از آدم عکس می گیرن و به روت لبخند می زنن  ... اینو گفتم که بگم اون عکسایی که از من و محبوبه یواشکی می گرفتین و محبوبه هم انقدر سرش رو پایین انداخته بود که آخر مجلس گردنش رو به پایین خشک شد رو حلالتون نمی کنم و مدیون و فلان و بهمانین اگه به خودمم میل نکنین ... من نارحت نمیشم بابا ، بفرستین ببینم بی هوا که عکس گرفتین چجوری افتادم .

در حواشی جشن ۴ : بنده دائما از ملت عذر خواهی می کردم که نمی تونم روبوسی کنم و ته مونده ی سرماخوردگیمو بندازم رو لُپشون بعدم ملت هی می اومدن و می رفتن می گفتن تو که حالت خوبه و الکی میگی من مریضم و اینا ... انگار من اون وسط باید غش می کردم که معلوم بشه مریضم .

در حواشی جشن ۵ : از اونجا که این یکی دو سال همه ی مراسم داره به نفع خانوما برگزار میشه و به نظرم داره در حق آقایون وبلاگ نویس که بعضیاشون واقعا خوب می نویسن خیلی اجحاف میشه دلم می خواد چندتاشون رو تو وبلاگ خودم معرفی کنم که بقیه هم بشناسنشون ( اینم یه روش معرفیِ دیگه ) ... وبلاگای غیر علوم پزشکی ( دستنوشته های اینموریکس و دو کلمه حرف  ) و وبلاگای علوم پزشکی ( دندان پزشک کاذب ، آدمیزاد ، زو  ، لابیرنت من  ، آخ دندونم  ، شب و من و سازدهنی  ، مثانه ی بی قرار و قلم دندانپزشک  )           

در حواشی جشن ۶ : از همه ی کسایی که زحمت برگزاری جشن رو با وجود همه ی مشکلات حاشیه ایش کشیدن ممنون . خسته نباشید خانم پولاد زاده عزیز و آقای شمشیرگر مهربان ... در ضمن برای اون دستای پشت پرده ی حواس پرتم که ضایع شدن و اسم منو دو جا آوردن یه کفففف مرتب ... بزن اون دست قشنگه رو بزن بزن .     

پی نوشت بی ربط : خیلی خنگ و احمقی

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

می یام جشن

نگران نشین حالم خوبه یعنی انقدری خوبم که بیام جشن و همه رو مبتلا کنم ... همچین راه برم و ویروس پراکنی کنم که دیگه هیچ وقت دلتون نخواد منو ببینید ولی به دور از شوخی نه می تونم بیخیال دیدن خیلی از دوستان بشم ( چون ظاهرا از این کامنتای دعوت واسه خیلی ها رفته و خیلی ها هستن ) ، نه می تونم دعوت خانم پولاد زاده ( مدیر پرشین بلاگ ) رو نادیده بگیرم ... پس حتمانه حتما قوله قوله قول که روی ماه ما رو زیارت خواهید کرد ، روی ماه سرماخورده البته . بعد اینکه من هر چی سر تا ته این ایمیل دعوت رو زیر و رو کردم هیچ کجاش ننوشته بود چه رتبه ای آوردم !!!! پس لطفا در این مورد سوالی ازم نکنین فعلا ... اینطورم که از توضیحات لینک دومین مراسم جشنواره بانوان وبلاگ نویس پیداس ورود برای عموم ( وبلاگ نویسان و ننویسان ) آزاده ، پس بیاید و به مجلس رونق بدید که مجلس بی ریاس !!!! ... عرض دیگه ای نیست ، فقط اینکه من با یار شفیق و همیشه در صحنه م " محبوبه " می یام . می بینمتون     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه 

آب ما را با خود خواهد برد

سلام

حالم از این هوای گند و مزخرف بهم می خوره ... هوای اینجا مثل حال بعضی از آدما دمدمی و غیر قابل پیش بینیِ ... یه ساعت آفتابیه و انقدر ملس و دلچسب میشه که دلت می خواد بالی داشتی برای پر کشیدن و اوج گرفتن و ساعت بعدش آنچنان رگباری می گیره که از زندگی کردنِتم سیر میشی . من همیشه گفتم بارونای اینجا رو هیچ کجا نداره ، اصلا به نظرم اینی که از آسمونِ اینجا می باره بارون نیست و سیلِ ... کمی قبل از اینکه بباره آسمون پُر میشه از ابرای تیره ، یه جور که وقتی سرتو بالا می بری آسمونی می بینی یه دست سیاه و بعد که حسابی تیره و تار شد ، خسته از اینهمه سیاهی می غره و فریاد می کشه و می باره و می باره و می باره ... جیغ می زنه و در و پنجره رو می لرزونه ... متنفرم از این رگبارهای پاییزی متنفرررر و دیروز استارت این رگبارها زده شد .

نمی دونین چه وضعی بود ! منم که سرماخورده ، انقدر داغون و بی حال بودم که حتی صبحش نتونستم برم دانشگاه ... آسمون که ابری شد و زد رو دکمه ی بارش های سیل آساش ، من تب زده از پشت پنجره نشسته بودم به تماشا که چطور کوچه مون داره تو مه و آب غرق میشه . از پشت پنجره ماشینمو می دیدم که آب تا بالای چرخاش اومده و همینطور پنجره ی همسایه ها رو که پشتش هیچکس نایستاده بود برای تماشای این هیاهو ... اونا که مثل من نیستن ترس ورشون داره که هی بلرزن و ساعت ها با تعجب پای پنجره خشکشون بزنه ، اونا براشون عادیه کاملا عادی .

اوایل که تازه به این شهر اومده بودم فکر می کردم من از زیر بارون و برفای اینجا جون سالم به در نخواهم برد و قطعا روزی " آب من رو با خود خواهد برد " ... دیروز پشت پنجره ی بخار گرفته از ها ها کردنام به این نتیجه رسیدم که بعد از ۲ سال زندگی در این شهر هنوز هم کابوس " رفتن با آب " در وجود من روشنِ و انگار هیچ وقت هم خاموش نخواهد شد .

حالم خوش نیست اصلا ... از تب دیروز هنوز هم کـَـمَکیش تو بدنم وول می زنه ... به اصرار مامان می خوام برم تهران و استراحت کنم ... گور بابای درس و دانشگاه و غیبت و هزار و یک چرت و چرند دیگه ... می خوام برم تهران ساعت ها بیخیال روی تختم دراز بکشم و هی دلم نگیره از غریبی . 

تو خوابگاه وقتی مریض میشدی هزار دست بود که برات نوشیدنی گرم بیاره و سوپ داغ بپزه و مراقبت باشه ، هزار چشم نگران بود که خیره بهت بگه " نیلوفر چرا چشمات سرخه ، تبت بالاس !! " ... تو خوابگاه وقتی کسی مریض میشد دیگه یادت می رفت که طرف دوستته یا دشمن ، آدم حسابیِ یا ناحسابی فقط به این فکر می کردی که ما الان جای خانواده های همیم ، خانواده هایی که الانِ جایی هستن به نام " خانه " و مایی که هیچکدوم نه در خانه ایم و نه در کنار خانواده ... پس زور می زدی نقش مادر و خواهر مهربون رو قشنگ ایفا کنی تا زودتر از بستر بیماری بلند شن ... تو خوابگاه این مادر و خواهرهای تمثیلی زیاد بودند که با سرفه هات دست مهربونشو بکشن رو پیشونیت و بگن " خوب میشی " و هی لوست کنن و تو هی کیف کنی و تب زده بخندی .

تو خونه ی مجردی اما تنهایی ... تنهای تنها ... هیچ نگاه نگرانی نیست که دلت رو بهش خوش کنی . هیچکس نیست ... حالم خوش نیست زیاد ... حتما حالم خوش نیست که دلم هوای خوابگاه رو کرده دوباره . تب دارم ...

من رو می تونید اینجا هم بخونید .  

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

این 4 نفر

سلام

نغمه و معصومه و سپیده رو که یادتون هست ؟! همون هم اتاقی های عزیزه ترم قبلم که خوابگاهی بودم . معصومه و نغمه که فوق می خوندنو ترم گذشته درسشون تموم شد برگشتن سر خونه زندگیِ خودشون ، موندیم من و سپیده که منو که خودتون می دونید چه اتفاقاتی برام افتاد و سپیده که اصلا بچه ی همین " یکی از شهرای شمالی " هستش منتها از همون پارسال خونشون رو دارن اینجا می سازن و برا همین خانوادش این مدت رو رفتن اون یکی خونه شون تو " کیاشهر " و سپیده هم به ناچار از اونجا که هر روز نمی تونست فاصله ی این دوتا شهر رو بره و بیاد اومدو خوابگاهی شد و اینجوری شد که ما چهارتا اون ترم شدیم هم اتاقی و ۴ تا دوستی که انقدر خاطره های خوب خوب باهم دارن که هیچ وقت همدیگه رو فراموش نکنن .

چند هفته پیش معصومه و نغمه تماس گرفتن که یه سری از کارای پایان ناممون مونده داریم می یایم " یکی از شهرای شمالی " ... من و سپیده هم ذوووق زده نشستیم به برنامه ریزی که حالا که قراره دوباره دور هم جمع بشیم چکارا بکنیم و کجاها بریم ! سپیده که الا و بلا ، بالا برید و پایین بیاید یه شب رو حتما باید بیاین کیاشهر خونه ی ما ، منم گفتم یه شبم همه خونه ی من که نگو این معصومه و نغمه از قبل تو مهمانسرایِ دانشگاه جا رزرو کرده بودن که شبا رو برن اونجا ... بس که اینا تعارفی اند دیگه با منم رودرواسی دارن حالا بیا و بهشون بگو که بابا ماها که با هم نــــــداریم قربونتون برم من .

روز اولی که هر سه تاشون بعد از ظهر اومدن خونه م یه عالمه کادوهای خوشگل خوشگل برام آوردن و نشستیم با هم به حرف زدن و خندیدن تا واسه شام که رفتیم " پیتزا پیتزا " یه شام مفصل زدیم به معده و روشن شدیم . بعده شامم معصومه و نغمه رفتن مهمانسرا و منو سپیده هم دوباره رفتیم مقادیری آبمیوه و اخته ( چیزی شبیه آلوچه که خیلی ترشه ) زدیم به معده و روشن تر شدیم و رفتیم پی گشت و گذار ... کلا اون شب به حالت مرگ افتاده بودیم بس که روشن شدیم و گشتیم و کیف کردیم . آخر شبم که با سپیده برگشتیم خونه هی تعریف و تعریف و تعریف ، اصلانم تموم نمیشد که ... 

برا فرداشم قرار شد همه صبح برن پی درس و زندگیشون و بعد از ظهر هممون با هم بریم " کیاشهر " خونه ی سپیده ینا ... دیگه انقدر مسخره بازی در آوردیم و طولش دادیم که کشید به غروب و دم دمای تاریکی بود که می خواستیم راه بیافتیم ... فاصله ی کیاشهر تا " یکی از شهرای شمالی " یه چیزیِ حدود یه ساعت و نیم . حالا مامانم هی از اونور نگران و دلواپس که می خورین به تاریکی و تو جاده خطرناکه چندتا دختر تنها و این حرفا ... منم که حرف گــــــــوش کن هر چی مامانم می گفت با آژانس برین می گفتم نـــــه الان صفا تو چیه مادر من ؟! تو اینه که ما خودمون بزنیم به دل جنگل و دریا . القصه سوار بر ماشین مثل ۴ عدد دختر آروم و سر به راه صدای آهنگای جینگول بینگولمونو تا آسمون بردیم بالا و حالا نرقص کی برقص ... این سه تا هم که مثل من گیرِ دنده و فرمون نبودن خودشونو خفه کردن و کُشتوندن البته من که کم نیاوردم یه جاهایی فرمونو می سپردم به خدا و یه نمه می اومدم ( بعدا که فیلم این کارامونو دیدیم اصلا باورمون نمیشد چجوری سالم رسیدیم تا کیاشهر !! )

کیاشهر که رسیدیم و وارد خونه ی سپیده ینا شدیم دلمون می خواست همونجا تو حیاط بشینیم نریم تو . حیاطشون ( شما بخون باغ ) با لامپای حبابی که گوشه کنار گذاشته بودن نورانی شده بود و بوی گل و سبزه ی بارون خورده هم همه جا پخش بود ... دیگه بعده شام خوشمزه ای که مامان سپیده بهمون داد بلند شدیم شبونه رفتیم دریا . دریا روزش یه قشنگی داره و شبش هزارو یه قشنگی ولی اون شب نه اینکه وسط هفته بود خیلی خیلی سوت و کور بودو ما هم که ترســـو یه کم وهم ورمون داشته بود ! فقط یدونه از این گشتای ارشاد اونجا وایساده بود که گفتیم بریم تا نیومدن مدارک ماشین ازمون بخوان و سوال پیچمون کنن خودشیرینی کنیم که کاری به کارمون نداشته باشن  بعدم رفتیم مثل این شیرین عسلا بهشون گفتیم میشه شما نرین ، همینجا وایسین تا ما یه گشتی تو ساحل بزنیم ، میشــه لطــفا ... اون بدبختا هم که فقط یکی تحویلشون بگیره یعنی می خوان جونشونم واسش بدن ( باور کنین ) ، همچین جو گیر شده بودن که وقتی ام که می خواستیم برگردیم ول نمی کردن می گفتن بازم می خواین بگردین   بگردین خیالتون راحت باشه ما اینجاییم و هی اصرار اصرار که ما هستیم انگار که ما خودمون نمی بینیم که هستـــن ! همچین حس فردینی بهشون دست داده بود که ماها نیشمون دو متر باز شده بود .

نصفه شب که برگشتیم خونه سپیده ینا نشستیم به فال گرفتن و غیبت کردن و هر و کر البته چون من این سه موجود رو می شناسم ، می دونم که وقتی گرم بشن تا خوده صبح یه کله می خوان برن واسه همینم وسطاش گرفتم خوابیدم و ادامه ی بحث رو سپردم به خودشون . صبحشم که اصلا حال نداشتم بکوبم اینهمه راه رو تا دانشگاه برم بیخیال شدم و سپیده هم ما رو برد یه جایی که پر بود از بوته های تمشک ... ما هم تا جا داشتیم تمشک چیدیم و نَشُــسته نشستیم به خوردن البته اینا دیگه انقدر بارون می خورن که تمیزن و بهداشتیِ بهداشتی .

خلاصه که خیلی خوش گذشت خیلی خیلی خیلی ... از همینجا هم به معصومه و نغمه می گم بازم بلند شین بیاین منتها من اندفه دیگه نمی زارم برید مهمانسرا ، زورکی هم شده می یارمتون خونه ی خودم .

من رو می تونید اینجا هم بخونید .    

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه  | 

برو کار می کن , ببین چیست کار ؟!

سلام

گاهی فکر می کنم  اگه شبانه روز به جای ۲۴ ساعت ۴۸ ساعت بود من حتما در کنار اینکه می رسیدم همه ی کارامو انجام بدم حتمانم می رسیدم هر روز یه پست بنویسم اونم نه از این پستای فسقلی ها از این پستای که سر داره ته نداره و تازه براتون کامنتم بزارم .

اگه بدونین چقدر دلم برا این فقره تنگ شده . دلم می خواست یه دو ساعت تمیز بشینم پای کامپی و کامنت بزارم ولی امان از این بی وقتی امان ... درس و زندگی که سر جای خودش ولی می دونین چیه ! من این چند وقته مشغولیتِ دیگه ای هم پیدا کردم به نام " کار " .

بله دیگه چه میشه کرد این زندگی خرج داره و آرزوهای منم که ماشالا یکی دو تا نیست و کمم نیست که . هم طولش زیاده هم عرضش و هم عمقش ... پیش نیاز برآورده شدنشونم چیزی نیست جز اسکناس اونم اسکناسایی که از عرق جبین و کد یمین خودم بدست آورده باشم ، مثلا یکی از خواسته های من الانه اینه که یه ماشین از خودم داشته باشم و درسته که ماشین دارم و اختیارشم با خودمه ولی به نام بابامه ... حساب که کردم دیدم تا دوره ی عمومیم تموم بشه و تخصص قبول بشم و مطب بزنم سر راست میشم سی و خورده ای ساله البته اگه اونموقع یه پزشک قابل بشم راحت می تونم یه روزه جای چندین سال رو پر کنم ولی نکته اینجاس که من الان خیلی چیزا رو می خوام و ممکنه خواسته های سی سالگیم اینایی نباشن که الان تو ذهنم دارم و ته تهشم جدا خسته شدم از اینکه برا هر چی باید دستم بره تو جیبه بابام ... می دونم که حالا حالاها دستم کامل از جیب بابام قطع نمیشه و نمی ره تو جیب خودم ولی بازم همینکه یه انگشتمم از جیب بابا بریده بشه یه انگشته ... به قول شاعر انگشت انگشت جمع شود وانگهی دریا شود  

و اینطور شد که طی یه عملیات ضربتی یه روز از صبح بلند شدم رفتم دنبال کار ... خیلی از آموزشگاهای کنکورم فرم پر کردم هم برای تدریس هم برای مشاوره و برخلاف انتظارم خیلی هم ازم استقبال کردن و تحویل و این حرفا حتی مسئول یکی از آموزشگاها فرم مشخصاتمو که دیدم همچین ذوق مرگ شده بود که گفتم الان که پس بیافته بنده ی خدا و خلاصه از اونجا که هنوز زمان زیادی از کنکوری که دادم نمی گذره و انقدری تسلط دارم که شرمنده ی وجدان خودم و بچه های مردم نشم وقتی بهم زنگ زدن که با درخواستتون موافقت شده و مدارکتون رو بیارین برای همکاری بــِـدو مدارکمو بردمو شدم مشاور کنکور یکی از معتبرترین مراکز کنکور کشور که همتون می شناسینش .

البته حقوقش خیلی نیست ولی راضی ام یعنی چند شب پیش که نشستم حساب کتاب کردم دیدم اگه هر چی که می گیرم دست نزنم و یه راست ببرم بزارم بانک تا ۴ ـ ۵ سال دیگه که دکترای عمومیم رو گرفتم می تونم یه ماشین از خودم بخرم . اون هفته جمعه هم کنکور آزمایشی بود و رفتم سر جلسه بالای سر شاگردا بعد فکر کنید یکیشون مثل این ناشی ها داشت تقلب می کرد منم اول بهش خندیدم که خجالت بکشه و بساط فسق و فجورش رو جمع کنه ولی نکشیدو به جاش یه لبخند ژوکوند تحویلم داد و دوباره با سر رفت تو تقلباش ، منم چند قدم بهش نزدیک شدم و سرشو که بلند کرد همچین نگاهِ غضبناکی بهش انداختم که تقلباشو جمع کرد برد تو جیبش ... هـــــی روزگار متقلبم متقلبای قدیم ، بچه های این دوره زمونه که تقلب کردنم بلد نیستن .

بعد اینکه خانوادمم همشون ناراضی اند میگن از درسات می افتی بغیر از بابام که راضیه و میگه کار جوهره آدمه و خود ساخته میشی و تازه تشویقمم می کنه .

دیگه تعریفی زیاد براتون دارم که سر فرصت می یام براتون میگم منتها الان باید برم سورو سات شام رو راه بندازم که بابام اومده پیشم و دوست دارم حسابی براش سنگ تموم بزارم ... دیروز که ماکارانی درست کردم انقدر ازم تعریف کردددد منم که بی جنبه پاشدم واسه شب مرغ درست کردم که دیگه بابام کلی مشکوک شد که چرا منی که تا حالا هیچی درست نکردم این قد دستپختم خوبه !! آخرشم گفت نکنه تو دانشگاه جای درس خوندن آشپزی یادت دادن !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه  |