سلام
خب من یه چند وقتیه از تصادف کردنام ننوشتم گفتم بد نیست حالا که موردشم برام پیش اومده یه گریزی هم به این امر مقدس که تقریبا جزو لاینفک زندگیمم شده بزنم که احیانا یه وقت خدای ناکرده خدای ناکرده شماها فکر نکنین که این ماشین سالم و سلامت داره به من سرویس میده ! نــــه عزیزانِ من این منم که کماکان دارم دست به سینه به این ماشین سرویس میدم ... دیشب که داشتم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که اگه همه ی خرجایی که تو این چند ساله این ماشین رو دستم گذاشته رو جمع می کردم یحتمل تا حالا می تونستم چندتا الگانس و بی ام و و چندتا ویلا تو نیویورک و ... بخرم البته راجع به پرونده ی تصادفات زندگیم اینم بگم که باور کنید ۹۰ درصدشون رو من مقصر نبود و بهم زدن ، راستشو بخواین اگه تعریف از خود نباشه دس فرمون من حرف نداره و بیسته بیسته ، اینو دارم جلو N تا آشنایی که سوار ماشینم شدن و الانه دارن اینجا رو می خونن می نویسم و کلا کور شم اگه دروغ بگم ولی خب می دونین که همه که مثل آدم نمی تونن رانندگی کنن ، یه وقتی تو داری صراط مستقیم خودت رو می ری طرف یهو از عقب و کنار و جلو فرت ظاهر میشه و می زنه بهت ...
چند روز پیش از دانشگاه که بر می گشتم یه موزیک محشر گذاشته بودم و واسه خودم خلسه وار می روندم که تو خیابونمون یه مرد خیلی خیلی شریف و وارسته از اون مدل سیبیل کلفتاش
از فرعی پیچید جلوم و وایساد برو بر منو نگاه کردن ... همونجورم که زل زده بود بهم یه ابر بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود " بزن کنار ضعیفه من رد شم " ... حالا شاید شماها بگین تو چطور می تونی ابرای فکر طرف رو بخونی ؟! خب باید بگم این دیگه ربط مستقیمی داره به هوش سرشاری که دارم و کلا یه جورایی ذاتیِ نه اکتسابی ( اوهوم )
القصه من که این ابرَ رو خوندم گفتم : باش تا صبح دولتت بدمد نیلوفر نیستم اگه به تو راه بدم ... واسه همین یه پوزخندی بهش زدم و اومدم راه راست خودمو برم که پـــــرو پرو از اونجا که یه سیبیل هیچ وقت جلو یه ضعیفه کم نمی یاره اومد از کنار من رد بشه که ارابه ش گرفت به ماشینم و بامب صدا کرد ... منم که مطمئن بودم مقصر اونه نه من ، خیلی ریلکس از ماشین پیاده شدمو بهش گفتم : " آقا راه مال من بود یه ترمز می کردین من رد شم بعد رد می شدین ! " مرده : خانوم شما خیلی سرعتت زیاد بود . من ( اینجا تصور کنین که از زور تعجب چشام چهارتا شده ) : آقا پشت ماشینم سرعت گیــره ، به نظر شما من بعد از سرعت گیر چقدر می تونستم سرعت داشته باشم !! ... تو این لحظه چون دیگه هیچی نداشت بگه زد رو دکمه ی آسمون ریسمون بافتن که به خیال خودش منو تحت تاثیر وجه ی سیبیلش قرار بده و نهایتا من بزارم برم و اون بمونه و با ابهت سیبیلش کیف دنیا رو بکنه و اتفاقا اتفاقا من از اونجا که واقــــــــعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم و خیــــــــلی هم ملتفت شده بودم که حق با اونه رفتم موبایلمو از تو کیفم در آوردمو جلو چشمای خودش زنگ زدم ۱۱۰ که پلیس بیاد تکلیف منو باهاش روشن کنه .
بعدم رفتم تکیه دادم جلوی ماشینمو مقادیری اس ام اس زدم به ملت و خبر تصادفم رو به همگان دادم که پلیس اومد و اونو مقصر تشخیص دادو گفت چون خسارت کمه کروکی نمی کشم فقط فردا صبح باید هر دوتون بیاید بیمه و شما ( یعنی من ) همونجا می تونید خسارت ماشین رو از بیمه بگیرید ... منم با خودم فکر کردم فعلا به بابا نمی گم تا پول بیمه رو که گرفتم خودمم یه چیزی می زارم سرش می رم درستش می کنم ( چون قسمتِ کنار سمت راستش کامل رفته تو ) که دیگه بابا از کارش نزنه اینهمه راه رو به خاطر من بیاد تا اینجا .
فردا صبح من و سیبیل هر دو در اداره ی بیمه و هر دو به یک اندازه مشغول راست و ریس کردن اموراتمون بودیم ... نحوه ی فعالیتمونم به این صورت بود که من مدارک به دست از این اتاق به اون اتاق دنبال مهر و امضا بودم و سیبیل کشون کشون دنبال من مدام تو دست و پام می پیچید که حالا چی کار کنیم و چی شد و ... که آخرش که به حد ذله شدن رسیدم بهش گفتم : آقــــا ( شما بخون مرد مردستان ) شما منتظر بمون خودم کاراشو انجام می دم می یام صداتون می کنم ...
دیگه بعد از کلی چک و چونه زدن با اون مسئول بیمه که می گفت ما غیر از صاحب سند ماشین پول خسارت رو به هیچ بنی بشری نمیدیم به زوررر پولَ رو ازش گرفتم که جناب پدر و فرزند نداریم که ، نمی خوام بابام تا قبل از اینکه اینو درست کنم بدونه و خلاصه که کلی جون کندم تا پول رو به من دادن بعدم رفتم مـــــــَــــــرد رو صدا کردم که بیا تموم شد ، بلند شو بیا تهشِ دیگه ... حالا فکر می کنید سیبیل جان آخرش چی به من گفت !! اومد وایساد جلوم یه دونه از اون ابرا هم بالای سرش ایجاد شد که توش نوشته بود " این ضعیفه الان خیلی به خودش غره میشه که همه ی کارا رو جفت و جور کرده بزار حالشو بگیرم " و بنابراین گفت : امروز سرشون خلوت بود کارمون رو زود راه انداختن وگرنه تا بعد از ظهر معطل بودیم که یعنی مهم نیست که من با این یال و کوپالم یه صبح تا ظهر مثل ماست اینجا نشستم و مهم نیست که تو با این کوچولو بودنت یه صبح تا ظهر صاف شدی بس که دوئیدی سرشون خلوت بود که کارمون زود راه افتاد !
بعد از اداره بیمه هم راستش انقدر کارای متفرقه برام پیش اومد که دیگه نشد برم تعمیرگاه و زنگ زدم به بابام که بیاد ببردش تهران هم کنارش رو درست کنن هم یه بازدید و چکاب کلیش بکنن که تا چند وقت خیالم راحت باشه ... حالا به بابا که گفتم دوباره همون حرفای همیشگی که فدای سرت و ضرر مالی مهم نیست خودت طوریت نشه و این حرفا که بدتر آدم خجالت می کشه ... الانم قراره بابا تا چند روز دیگه بیاد ماشینمو ببره تهران ... ای خدا من این یکی دو هفته رو اینجا بی ماشین چه کنم !!
+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
یه روز از روزای هفته ی گذشته همینجور واسه خودم " بیکـــــار " نشسته بودم که دیدم نه انگار خیلی بیکارم ، بیکاری هم بدجور داره بهم فشار می یاره واسه همین گفتم چکار بکنم چکار نکنم ! تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که برم آرایشگاه ... برا همین بلند شدم پشت پا زدم به همه ی بیکاریم که خلاصه میشد در یه خروار درس و رفتم آرایشـــگاه ... اصلا بزار راستشو براتون بگم ، می دونین چیه ! انقدر فشار و استرس درس روم زیاد بود که گفتم تنها جایی که الان می تونه تو این موقعیت آرومم کنه همون " آرایشگاهه " ... باورتون نمیشه ولی واردش که میشما انگار کن که اومدم باغِ بهشت ... همه توش شــــاد خوشـــحال دارن می دوئن واسه هر چه بیشتر آراسته شدن بعدم من که بخیل نیستم خوشحالی دیگران رو ببینم هی بپیچم به خودم که چرا اون الان داره می ره مهمونی و از ذوق سر از پا نمی شناسه اونوقت من باید برم دود چراغ بخورم و درس بخونم ... نخیر جانم من خدا رو شکر هر اخلاق بدی هم که داشته باشم این یه قلم رو ندارم ، وقتی می رم آرایشگاه چهارتا شارژ رو می بینم هر چقدرم تو اون لحظه فشار روم زیاد باشه از شارژیِ اونا شارژ میشم ، واسه همینم هست که اکثرا وقت امتحانا که می رسه میشم مشتری پرو پا قرص سلمونی ها .
بعد حالا فکر کنین کجا رفتم !! ... من اونموقع که خوابگاهی بودم یه آرایشگاهی داشتیم پشت خوابگامون که بعدنا اسمش رو گذاشتیم " آرایشگاه خودمون " . یه جورایی اون آرایشگاه شده بود جزو مایملک بچه های ما و بچه های دانشگاه آزاد که دانشگاشون اونور خیابونمون بود . دیگه به لطف ما دانشجویان همیشه در صحنه چراغ این آرایشگاه همیشه روشن بود و پولی در می آورد این آرایشگره که بیا و ببین ، البته مخصوصا قیمتاش رو آورده بود پایین که دانشجو جماعت که همیشه ی خدا دنبال ارزونیِ بتونه راحت هفته ای هشت روز بیاد اونجا .
منم راستش اون اوایل که اینجا اومده بودم می زاشتم هر چند وقت به چند وقت که تهران می رفتم یه سری به آرایشگاه می زدم ولی بعد دیدم نه اینجوری نمیشه ، اصلا نمی تونم صورت پنهان شدمو بین جنگلای آمازون تحمل کنم واسه همینم الان دیگه خیلی وقته که کارای دم دستیمو می رم همینجا انجام میدم .
اونروزم که عزم آرایشگاه کردم اول می خواستم برم آرایشگاه نزدیک خونه ی خودم که اوووه همه جوره با آرایشگاه پشت خوابگامون فرق داره اساسی ولی بعد دیدم نه حالا که اومدم بیرون بزار برم " آرایشگاه خودمون " که هم یه تجدید خاطره ای کرده باشم هم یه گشتی تو شهر بزنم چون فاصله ی خونه م تا خوابگاه سابقم یه کمی دوره .
جونم براتون بگه که از دره آرایشگاه که رفتم تو ، این زن ( آرایشگره ) رو میگی انقدر ذوق کرد که گفتم کاش زودتر می اومدم ... دیگه اونقد یه ریز حال و احوال و دلم برا همتون تنگ شده و درست تموم نشده ( هی جان حالا کو تا درس ما تموم بشه !!) کرد که نفسش داشت بند می اومد ... انقدرم طفلکی هیجان زده شده بود که گفتم این الان اصلا حواسش جمع کار نمیشه و میزنه بدتر ابروهام داغون میکنه .
رو صندلی که نشستم حین کار کردن حرفم می زد که یدفه رسید به اینجا که : اون دوستت بود مو قهوه ایِ که چتری هاشو می ریخت تو صورتش ، خب ! ... والا من راستش انقدر در دوره ی خوابگاهی بودنم با هم اتاقیام و هم واحدیام و واحد بغلیام و واحد پایینیام و کلا هر کی که دنبال پایه می گشت اومدم این آرایشگاه که اصلا نمی دونستم کی رو داره میگه بعدم هر کی هم که باهاش می اومدم اینجا دوستم نبود که ، یهو می دیدی طرف تو لابی نشسته داره با موبایلش حرف می زنه میگه امروز می خوام برم آرایشگاه بعد من شنیدم و گفتم : بیا با هم بریم همین کوچه پشتیِ ( حالا مثل میگما منظورم اینه که من با 90 درصده بچه های خوابگاه رفتم اون آرایشگاه و یادم نمی اومد که منظورش کیه ) ... من : نه کی ؟! آرایشگره : همون که صورت سبزه و کشیده ای داشت چتری هاشو می ریخت تو صورتش ! من : اصلا فک نکنم همچین کسی تو خوابگاه ما بوده باشه ! آرایشگره : ئـــــه نیــــلوفر حواست کجاس با هم می اومدین ...
یه لحظه احساس کردم اگه بیشتر ادامه بدم و بگم من اصلا یادم نمی یاد این زن پاک قیچی و موچین رو ول می کنه می چسبه به اینکه به من ثابت کنه من حواس پرتم و معلوم نیست کجام و لابد عاشقم بعدم از اونجا که ذاتا حوصله ی کش دادن یه حرفی رو ندارم برگشتم گفتم : بله بله الان یادم اومد مگه هنوزم می یاد اینجا ؟! آرایشگره : آره یعنی ازش خبر نداری ؟! من : نه دیگه اونم گرفتارو منم گرفتارو ... آرایشگره : چرا خیلی صمیمی بودین که ؟! ... به جان شما اینجا می خواستم یه داستان بسازم که مثلا دعوامون شد و قهر کردیم که گفتم ولش کن نمی تونم دروغ داستانی بگم وسطاش یه سوتی ای میدم بدتر میشه . من : بله خیلی دختر خوبی بود الانم دورا دور ازش خبر دارم منتها خیلی وقته ندیدمش شما کی دیدیش ؟! آرایشگره : چند وقت پیش اومده بود اینجا موهای زائدش رو لیزر کرده بود خیلی خوب شده بود . من : کار خوبی کرده واجب شد یه قراری بزارم ببینمش . آرایشگره : دیدیش سلام منم بهش برسون و ... بعدم کلی نصیحت که قدر این دوستی هاتون رو بدونین و پس فردا معلوم نیست هر کدومتون کجا می افتین و دوست خوب کم پیدا میشه و این حرفا ، منم که نشسته بودم با دل و جون گوش می دادم که بله واقعا دوست خوب کم پیدا میشه حتما امشب می رم بهش یه زنگ می زنم ببینم چکارا می کنه این بی معرفت و ...
هی روزگار ببین چجوری داری دوستای صمیمی رو از هم جدا می کنیا ... هی هی
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
سکانس اول
غروب یکی از روزهای مهر ماه 88 است ... هنوز چند روزی از شروع ترم نگذشته اما هجوم بی امان درس ها به سمتم سرازیر شده ... پنجره را باز می کنم . نسیم خنکی که از سمت دریا می وزد با موهایم بازی می کند ... هوا بوی باران می دهد ... این شهر دریا ندارد ، اصلا همه ی لطف شمال به دریایش است که آن را هم اینجا ندارد ولی همین نزدیکی هاست ... می توانی چشماهایت را ببندی و بگی به جهنم که ندارد بویش را که دارد ... بوی دریا و خزه های سبز و ابرهای ابری را با ولع به ریه هایم فرو می برم ... بیخیال درس ، حیف این هوا نیست که من کز کرده ام گوشه ی خانه و هی می خوانم ... پیاده می روم دنبال کتابی که عزیزی تعریفش را برایم کرده که می دانم اینجا پیدایش نخواهم کرد ولی باز هم دوست دارم به هوای کتاب از خانه بیرون بزنم ... عطر پاییز غوغا می کند ... چه خوب که من اینهمه عاشقم که عاشق تر می شوم و هی یاد می گیرم عاشقی را ... چه خوب ... کتاب فروش می گوید باید سفارش بدهی بیعانه بزاری شماره بدهی و چه و چه ... توی دلم فحش می دهم همینجوری و لبخند زنان می آیم بیرون ... ابرهای خاکستری توی هم می روند ... باران نم نم می بارد ... گوله گوله می بارد ... زیر باران منتظر تاکسی گوشه ی خیابان خیس خیس می شوم ، آب از بدنم شره می کند ... داخل ماشین سرم را تکیه می دهم به شیشه و بیرون را نگاه می کنم ... باران شدید می بارد و رعد می زند ... این مردم اما آسوده در پناه چتر می آیند و می روند ... شیشه ی بخار گرفته را پاک می کنم و نگاه می کنم مردم را و درخت های حاشیه ی خیابان را و مغازه های را و چترهای رنگ رنگی را ...
و ناگهان چیزی مثل برق از پیش چشمانم می گذرد ... ذهنم مکث می کند ... یک تابلو سر در یک ساختمان با اسم و فامیل و شغل آشنا ... من این شخص را می شناسم مطمئنم ، دقیقا هم می شناسم با همین حرفه ... نمی دانم از کی و از کجا ولی می شناسم ... یک آشنای دور و نزدیک ... حواسم را متمرکز می کنم ، باید بگردم لا به لای تصاویر و حرف ها و خاطرات حافظه ام ... محال است چیزی از حافظه ی من پاک شود ، کمرنگ می شود اما بی رنگ هرگز ... می گردم و می گردم ... ذهنم را زیر و رو می کنم ... می گردم ... آهان ... باورم نمی شود ... اصلا باورم نمی شود ... وای خدای من ... می خواهم پیاده شوم و مسیر طی شده را برگردم ولی ...
سکانس دوم
یکی از روزهای تابستان ۸۷ است ... من خوشحال از جایی به منزل برگشته ام و حال خوبی دارم ... سریع به نت وصل می شوم که کامنت ها را تایید کنم ... فکر کنم از آخرین زمانی که کامنت ها را تایید کرده ام ۲۴ ساعتی می گذرد ... همیشه بدم آمده از کسانیکه دیر کامنت را تایید می کنند و خودم متاسفانه پیوسته ام به جرگه ی آنان ... امان از بی وقتی که همیشه گریبانگیرم است . کامنت های اینجا را تایید می کنم و می روم سراغ آن یکی وبلاگم ... لا به لایش می رسم به کامنتی از دوستی که خودم کشفش کرده ام ... دوستی که از نوشته های پخته شان می شود فهمید که خیلی بزرگند و با تجربه و دنیا دیده ... با نام و نام خانوادگی خودشان می نویسند همیشه و در کامنتشان گفته اند که من در همان یکی از شهرهای شمالی تو ( ... ) هستم و اگر روزی کاری داشتی حتما می توانی روی من حساب کنی و ... من لبخندی می زنم به وسعت همه ی احساسی که به وبلاگ نویس بودنم دارم ... و ذوق می کنم ته دلم ... چقدر خوب که وبلاگ نویس شدم ، چقدر خوب که دیگر نگاهم به این فضا از روی تفنن و سرگرمی نیست ، چقدر خوب که آدم ها هنوز هم به یکدیگر فکر می کنند و دل می سوزانند .
از خیلی پیش ترها وبلاگشان را می خواندم و لذت می بردم ... نوشته هایی عمیق و تاثیرگذار ... کامنت نمی گذاشتم تا آنروز که طاقت نیاوردم و بعد هم نظرات پر محبت ایشان ... خیلی کم پیش می آید که کسی آن یکی وبلاگم را بیشتر از این دوست بدارد و ایشان هم جزو همان کم ها بودند ، البته نه از آن کم هایی که به وفور یافت می شوند از آن کم هایی که ذاتا کمند ... گهگاه کامنت می گذاشتم و ایشان هم همینطور ... می خواندمشان و می خوانمشان و می دانم ایشان هم همینطور ، هر چند آرام و بی صدا .
سکانس سوم
یکی از روزهای آبان ماه ۸۸ است ... من پشت کامپیوتر نشسته ام و تایپ می کنم ... از آنروز تا همین حالا چندین و چند بار از آن خیابان رد شده ام و آن تابلو را دیده ام ... چندین و چند بار وسوسه شده ام که بروم داخل و میان آنهمه آدم بایستم روبروی کسی که نوشته هایش را دوست می دارم و بگویم من " نیلوفر طعم باران " هستم ولی بعد منصرف شده ام که خب چه بشود مثلا ؟! ... گیرم تو رفتی و گفتی و گیرم ایشان هم خوشحال شدند ( که قطعا هم خوشحال خواهند شد البته ) ... می ارزد به اینکه حس این خیابان را از خود بگیری ؟! ... این خیابان برای من حس دارد تا ابد ... حس اینکه کسی در این خیابان است حقیقی که تو مجازی اش را می خوانی ... در این خیابان در یک لحظه دو دنیای متفاوت از زندگی من در نقطه ای با هم تلاقی کردند ... مرز بینشان محو شد و هر دو باهم منطبق شدند ... من در دنیای واقعی در ذهنم در جستجوی کسی بودم که در پرونده های مجازی حافظه ام پیدایشان کردم ... حس قشنگ و عجیبی بود ... حسی که قابل وصف نیست . یک چیزی بود در مایه های همین که اینجا تجربه اش کردم ... باید جای من بود که لمسش کرد و لذت برد .
دنیای مجازی دنیای شیرینی ست اما نه به اندازه ی دنیای واقعی ... در دنیای واقعی هیچ چیز تجسم نیست و همه چیز را می توان دید و حظش را برد ... هر آنچه که در دنیای مجازی می بینیم یا می خوانیم اگر رنگ و لعاب واقعی به خود بگیرد یا خواندنی تر می شود و یا بالعکس ناخواندنی تر ، تنها از این جهت که دقت در دنیای واقعی بالاتر است و حواس جمع تر . مثلا این را ببینید :

کپی وبلاگیش رو می تونید اینجا بخونید ( اردیبهشت همین امسال نوشتم ) ... دکتر متاستاز خبرش رو بهم داد که در ماهنامه ی علمی ـ اجتماعی رازی ( مجله ای ست مختص به داروسازان ) مطلبی از وبلاگت به همراه آدرس وبلاگت چاپ شده . راستش من از همان جریان مجله ی " چلچراغ " پارسال که اسم شهر دانشجوییم را دقیق آورده بودند دل خوشی از اهالی مطبوعات نداشتم و انگار هیچ وقت هم فراموشم نخواهد شد ... با اینکه دوستان اهل قلم خوبی در این حوزه دارم ولی بعضی هایشان در مقاطع ( نه فقط جریان پارسال و نه فقط مربوط به این وبلاگ و نه فقط آن مجله ی خاص ) مختلف متاسفانه حقوق فردی رو زیر پا می گذارند ... به هر حال مهم نیست و هر چه که بود گذشته ... اما اینبار هم دلشوره ی این رو داشتم که نکند باز همان اتفاق های تکراری تکرار بشود ! که باز من بمانم و مشتی اطلاعات خصوصیِ درست و نادرست که نمی دانم از کجا به دست دوستان رسیده ! ولی خوشبختانه اینبار اینجور نبود و دکتر متاستاز هم کاملا خیالم رو راحت کردند که هیچ جای نگرانی نیست ...
من ماندم و لذت کلماتی که وقتی روی کاغذ می نشیند مزه ای دیگر می گیرد ، خوشحال شدم بی ردروایسی ... فقط اینکه دوستان داروسازم ، منه دانشجوی پزشکی وسط اینهمه داروساز کمی مهجور مانده ام ... هوایم را بیشتر از اینها داشته باشید ... من هم که مظلوم ، می دانید که .
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
سلام
یکی بود یکی نبود ... خب به کجای داستان رسیدیم ؟! اوهوووم به همونجا که دختر قصه ی ما از خوابگاه زد بیرون و صاحب خونه زندگی شد و از اونجا هم که جو زندگی مجردی ورش داشته بود ، سراپا شد اسوه ی کدبانویان عالـــــم و مدام می پخت و می شست و می رُفت ، به نحوی که کم کم داشت حرص همه رو در می آورد ولی ولی ولی از اونجا که هر ذات پاکی هر چقدرم بگرده و بچرخه سرانجام به اصلش باز می گرده ، اون هم دوباره شد همون نیلوفری که بود .
جونم براتون بگه که من تو این یه ماه و نیمی که از شروع ترم می گذره هر چقدرم درس و کار و گرفتاری داشتم ولی نمی زاشتم حتی یه آشغالم کف زمین بیافته (!!) اما از اون هفته ورق برگشت ، چطوری ؟! الان براتون میگم ...
من دیروز امتحان " پاتولوژی " داشتم و از اونجا که پای ثابت زندگیمم یه چیزیِ به نام " کمبود وقت " از هفته ی گذشته که از سرکار و دانشگاه بر می گشتم خودمو بستم به قهوه که یه چند ساعتی بیشتر بتونم بیدار بمونم و بیشترم درس بخونم بعد حین درس خوندن به این نتیجه رسیدم که حالا آیه که نازل نشده من وقتی وقت خوابیدن ندارم بلند شم ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو ظرف بشورم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو جارو بکشم ! اصلا چه اجباریه که من این یه هفته رو سفره جمع کنم ... بله اصلا اجباری در کار نیست و این سفره همینجور این وسط پهن می مونه و منم هر شب می یام سرش یه چیزی می خورم و ظرفشم همینجا می زارم تا شنبه که به دلِ خوش امتحانمو دادم و راحت شدم همه رو یه جا می شورم و خــــــلاص !
القصه که از اوایل هفته ی پیش به تلافی این یه ماه و نیمی که تمیز بودم آنچنان ریختم و پاشیدم و عشق کردم با شلخته گیم که حد نداره ! اصلا مثل این آدمایی شده بودم که عقده دارن بدتر همه جا رو به کثیفی بکشن . به جان شما نباشه به جان خودم کم مونده بود بلند شم کلنگم به دیوار بزنم که قاطی اونهمه آشغالِ روی زمین مقادیری هم خورده خشت و گل بشینه ولی بالاخره پنج شنبه شب پایان همه ی گندکاری های من بود ...
پنج شنبه شب محتویاتی که از اول هفته تو یخچالم تلنبار کرده بودم رو به تمومی رفت و منم که گرسنه و خسته و بیحال نه نای اینو داشتم خودمو تا یه سوپری برسونم نه نای اینو داشتم که بلند شم حتی یه تخم مرغ واسه خودم نیمرو کنم ... دیگه از زور بدبختی مثل این گرسنگانِ ناامید برای نود و نهمین بار رفتم سر یخچال و حریصانه دنبال یه چیزی که بشه خورد می گشتم که یهو از بین کیسه های خالیِ چندش آور چشمم افتاد به دو عدد قارچ و یک عدد شیشه ی مربای توت فرنگیِ نصفه نیمه ... قارچا که هیچی سیاه شده بودن ، می موند مرباهه که در همون حینی که مشغول در آوردن تهش بودم مامانم تلفن زد که چه می کنی ؟! گفتم دارم شام می خورم . گفت : چی ؟! گفتم : مربا ...
خب من اصلا الان لزومی نمی بینم که بخوام بگم مامانم چه حالی شد و چها که بهم نگفت ! فقط تا همینجا رو داشته باشین که بعد ساعت ها دعوا کردن تجویز کرد که تا از فشار سوتغذیه و کمبود ویتامین دچار هزار و یکجور درد و مرض نشدی بلند شو برو یه آمپول بکمپلکس ب ۱۲ بزن بعدم گفت : همین الان می ری ها ... منم گفتم " باشه " فقطم به این دلیل که مامان دست از سرم برداره ولی انگار اون " باشه " رو خیلی غلیظ گفتم که مامان باور کرد و 5 دقیقه بعدش زنگ زد که رفتی یا نه ؟! ... خب من اینجا با خودم فکر کردم که اگه خونه ی من دو واحدی بود و تزریقات همین واحد بغل و داروخانه همین طبقه ی پایین ، من باز هم نمی تونستم ظرف ۵ دقیقه برم داروخانه و آمپول بخرم و بزنم و دوباره برگردم خونه و باز هم با خودم فکر کردم که من اگه خیر سر امواتم حس داشتم که بلند میشدم برنج و آب و روغن و نمک رو با هم قاطی می کردم و می پختم و می خوردم ، دیگه چه نیازی بود که تو این سرما بزنم به دل شب و برم دنبال آمپول بکمپلکس ب ۱۲ !
خلاصه بعد از اینکه سیر شدم شیشه ی خالی مربا رو انداختم یه گوشه و احساس کردم تشنمه ... حالا نوبت این بود که بطریِ آب به دست بگردم دنبال لیوان ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یک مشت اجسام استوانه ایِ سیاه و جرم گرفته زیر تخت و روی میز و داخل سینک آشپزخونه می دیدم و حس ششمم مدام بهم می گفت که نیلوفر به فلان و فلان قسم اینا روزی لیوان بودن ولی راستیاتش حال شست و شو و جرم گیریشون رو نداشتم ... واسه همین آب رو با همون بطریش رفتم بالا به سلامتی .
جمعه که هیچی دیگه هیـــــــچی ، چشمام سو نداشت جایی رو ببینه تازه با اون حال نزار به خاطر دل شما هم اومدم یه آپی کردم و رحمت فرستادم به روح سهراب و شکر این روزهامو بجا آوردم ... کلا حالی داشتم که قابل وصف نیست فقط اینو بدونین که اونموقعی که اکثر شماها داشتین اون تراژدیِ خفه شو خفه شو کردنای اون پسره ی دیوانه بهزاد و سیلی خوردن یلدا از بهزاد رو تماشا می کردین ، من از اونجا که هیچ تکه نانی تو خونه برام نمونده بود کشون کشون بدن نیمه جونمو بردم انداختم تو آشپزخونه و دست لرزون و پا لرزون و ناله کنکون برای خودم خورشت کدو درست کردم . حتمانم اصرار داشتم رو خورشت کدو که اگر احیانا خدای ناکرده تا صبح دووم نیاوردم حداقل این شب آخری غذای مورد علاقه م رو خورده باشم .
و دیروز یعنی شنبه بعد از امتحان به یکباره خورشید طلوع کرد و من زنده شدم ... کلا دانشجو جماعت بعد از امتحان زنده میشه اینو همیشه از من داشته باشین . در پروسه ی زنده شدنمم اولین کاری که انجام دادم این بود که رفتم " ایرونی " ( منظور همون شهروند ولایت خودمونه ) و همه ی صندوق عقب و پشت ماشینو و صندلیِ کنارمو پر کردم از خوردنی ها و نوشیدنی های خوشمزه و رنگ و وارنگ بعدم رفتم یه حال اساسی دادم به احوالات خونه م که رو فرشاش سلسله جبال پاکت شیر کاکائو و پوست پفک و چیپس و کاغذ و ورق قد برافراشته بود .
خلاصه که عزیزانم زندگی من اینه ... وقت غذا خوردنم ندارم چه برسه به اینکه بخوام تند تندم آپ کنم . پس همین دو روز در هفته ( یا ندرتا سه روز ) نوشتن رو بر من ببخشایید و حلال کنید ... خدا شاهده وقت ندارم .
من رو می تونید اینجا هم بخونید .
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط نیلوفرانه
|
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه " اکنون " است
پی نوشت : روحت شاد سهراب . روحت شاد مرد که حال و هوای این روزهام رو بهتر از همیشه ساختی .
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
سلام
اگه از من بپرسن یکی از معضلات امروزیِ خانواده های ایرانی چیه ؟! یقینا جواب می دم " کنکور " ... این کنکوری هم که من دارم می بینم با این خانواده ها و این بچه های امروزی ( نه اینکه من خودم یه چند صباحیِ پا به سن گذاشتم ) دیگه کم کم داره از اون شکل و هدف اولیه ش در می یاد یعنی انگار خانواده ها دارن میشن مسئول و صاحب اختیار استعداد و علاقه ی بچه هاشون که نه اصلا حرف نباشه هر چی من میگم همون باید بشه (!!) باید یه رشته ای بخونی که من فردا پس فردا بتونم جلو این و اون پزت رو بدم . بچهِ هم طفلک جرات مخالفت کردن نداره یعنی اصلا نمی دونه مخالفت کردن چی هست خوردنیه یا پوشیدنی !! تازه اگه خیلی هم جنم داشته باشه و بخواد نیمچه حرفی بزنه همچین باباهه و مامانه حالشو جا می یارن و تو دهنی بهش می زنن که کلا تا آخر عمرش دیگه اظهار نظر کردن از خاطرش بره ... آره عزیز اینه که من همیشه می گم اینی که میگن جامعه " فرزند سالاری " شده و رتق و فتق همه ی امورم افتاده دست بچه ها غلطه یعنی تا اونجایی که من الانه دارم می بینم در اکثر خانواده ها یه همچین چیزی نیست و والدین به بهانه ی اون چندتا پیرهن گل منگلیِ که بیشتر پاره کردن دارن تمام موجودیت و اعتماد به نفس و فهم و شعور بچه ی خودشونو که زیر دست خودشونم تربیت شده ازشون می گیرن و بچه شونو می کنن یه موجود دست آموزه لوس که بدون اجازه و حضور ددی و مامی نمی تونه آب بخوره .
( البته تو پرانتز اینم بگم که پدر مادرای گل و عزیز از دست من نارحت نشن ... راهنمایی کردن با دخالت کردن خیلی فرق می کنه . مثلا من اگه خودم مامان می بودم مثل مامان خودم بچه مو یه جوری بار می آوردم که خودش بتونه گلیم خودش رو همه جوره و از هر لحاظ از آب بیرون بکشه و تنها در مواقع لزوم کمکش می کردم ، اونم تازه اگه نیاز بود و اگه خودش می خواست ... اینو گفتم که در این بین یه تعریفی هم از خودم کرده باشم ، دارید که
)
بنده تو محل کارم نمونه های بی نظیری از انواع و اقسام خانواده ها رو می بینم که از هر کدومشون میشه یه کتاب نوشت ... یه بار یه مادره از این مدل استرسی ها که بیخودی هولن اومده بود با مشاور دخترش دعوا دعوا که چرا به بچه ی من اون هفته بعده آزمونش پاسخنامه ی آزمون رو ندادین !! بعدم از اونجا که نمی تونست مثل آدم حرف بزنه مشاورَ رو داشت قورت می داد . مشاورشم هر چی می گفت : خانوم ما پاسخنامه رو جلوی کلاس روی میز معلم می زاریم دخترتون باید خودش بیاد پاسخنامه رو برداره ، اصلا حالیش نمیشد و مدام داد می زد که نه فقط بلدین پول بگیرین و یه سری مزخرفات دیگه . منم که کلا تو فهم این زن مونده بودم برگشتم از اونور بهش گفتم : خانوم تقصیر از دختر خودتون بوده ، ما دست هیچکدوم از شاگردا پاسخنامه نمی دیم . بعد فکر می کنین برگشت چه جوابی به من داد !! گفت : نــــه شما که روحیه ی حســــاس دختر منو نمی شناسی از آزمون اومده خونه میگه مامــــــــی جون به من پاسخنامه ندادن !! من : 

یا اینکه یه مادره اومده بود آشفته و مضطرررب از اینور به اونور جلسه ی پرسش و پاسخ راه انداخته بود و در به در دنبال شماره تلفن معلم خصوصی های تاپ می گشت ، که من برگشتم از دوستم پرسیدم دخترش چه پایه ایِ ؟! دوستم گفت : سوم دبستان !! من : 
یه دفه هم یه مامانه با دخترش اومده بود برا برنامه ریزی ... منم نشسته بودم از اونطرف داشتم نگاه می کردم . فکر کنید مادره اصلا نمی زاشت این دختر حرف بزنه ، هر سوالی که مشاور از دختره می پرسید مادره جاش جواب می داد ، مثلا مشاورش ازش می پرسید : ساعت چند از مدرسه می یای ؟! مادره می گفت : فلان ... مشاورش می گفت : دوشنبه چند ساعت وقت آزاد داری ؟! مادره می گفت : فلان ... خلاصه انقدر مادر جواب داد و داد که می خواستم برگردم بهش بگم بلند شو یه باره برو جای دخترت کنکور بده و زندگی کن و خودتو خلاص کن دیگه .
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط نیلوفرانه
|